» تمامی کالاها و خدمات این فروشگاه ، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه میباشند و فعالیتهای این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است .
رمان «غمگین تر از غروب»، داستان واقعی، نوشته «ه. ک» هوشنگ کرامتی 1394/06/08 دسته بندی : داستان رمان 8

رمان «غمگین تر از غروب»

داستان واقعی

نویسنده: ه.ک

قالب فایل:PDF

269 صفحه

رمان غمگین تر از غروب یک داستان واقعی غمگین و عاشقانه است که در سال 1388 مجوز چاپ گرفته است. به تمام عزیزانی که علاقه مند به رمانهای عاشقانه هستند توصیه می شود این رمان را حتماً بخوانند.

در اینجا پیشگفتار نویسنده و قسمت هایی از فصل یکم این رمان برای شما عزیزان به منظور آشنایی با محتوای داستان به نمایش گذاشته می شود. اما کل داستان را می توانید بصورت فایل کامل دریافت نمایید.

 

 

پیشگفتار نویسنده

 

نمیدانم چه علتی باعث شد تا قلم بدست گرفته و روزهای سرد گذشته خویش را به رشته تحریر در آورم. شاید مراد این بود که لااقل افردی بخوانند و بدانند که برخی از همنوعان آنان که در این دهر غم آلود به دنبال آینده ای شیرین برای زندگی خویش هستند، تا چه اندازه در ورطه غم و اندوه دست و پا می زنند و هرگز به ساحل امیدی دست نمی یابند. شاید خواستم بدانند که برخی هستند که از همان اوان میلاد تقدیری شوم برایشان رقم خورده و شهد شیرین خوشبختی تا انتهای عمر برایشان حرام گشته است... و این شمه ای است از اتفاقات زندگانی نکبت بار و خاطرات تلخی است از روزهای گذشته من...

 

...شلوغی کتاب ها با دفتر ها و  چرک نویس ها همراه با بالشی که من روی آن دراز کشیده بودم همه باهم تقریباً نصف فضای اتاق بیست متری را اشغال کرده بودیم. در آن میان فقط جای خواهر بزرگتر از خودم ، نرگس خالی بود که بیاید و با گندی که به بار آورده بودم هر چه از دهنش در می آید نثارم کند. نزدیک ظهر بود و چشمانم از شدت خستگی کم کم به خواب می رفت ولی به زحمت چشمانم را باز نگه میداشتم تا خوابم نبرد.گاهگاهی که احساس خستگی میکردم به حیاط رفته و بعد ازکمی هواخوری دوباره به سر درس و تمرین بازمی گشتم. دیگر حوصله بیرون رفتن را هم نداشتم فقط دلم می خواست کمی چرت بزنم تا از این حالت خواب آلودگی بیرون بیایم. سر به بالش گذاشته و به عزم خواب چشمهای خود را بستم، ولی چند ثانیه ای نگذشته بود که یکباره صدای بوق ماشینی از حیاط چرتم را پاره کرد و باعث شد خود را از بالش کنده و روی زانو بنشینم تا از پنجره چوبی به بیرون خیره شوم. حیاط بزرگی داشتیم و فضای کافی برای هر کاری و هر ماشینی که بتواند به راحتی در محوطه آن دور بزند را داشت. وجود یک وانت پیکان در ورودی حیاط که فاصله ی زیادی هم با پنجره داشت و چند نفر در داخل آن که به راحتی قابل رویت نبودند و منتظر بودند تا کسی از خانه خارج شود و از آنها استقبال کند، مرا وادار کرد که خود را از وسط اتاق به کنار پنجره رسانده و نظاره گر دقیق منظره باشم. کم کم می توانستم افراد درون ماشین را تشخیص دهم . با خارج شدن مادر و برادر کوچکم میلاد از خانه و روانه شدن آنها به سمت ماشین ، سواران نیز از ماشین پیاده شده و به سمت مادر و برادرم روانه شدند. تشخیصم درست بود. دختر عمه  سکینه بود با شوهرش محمود و بچه هایشان. تمام آنها را از نظر گذراندم تا اینکه توجه یک نفر باعث شد در جای خود میخکوب شده و با تب و لرزی که کم کم تمام بدنم را اشغال میکرد، مات و مبهوت به او خیره شوم. ناخودآگاه زبان باز کرده و زیر لب نجوا کردم: « مهسا...! » آری مهسا. تنها کسی که دلم را به یغما برده بود و می توانست لحظه به لحظه مرا شیفته خود گرداند. بعد از پنج سال، چقدر بزرگ شده بود . زیباتر و جذاب تر از قبل . تب و لرز دیگر تمام وجودم را اشغال کرده بود.      نمی دانستم چه کار کنم. مغزم به کلی از کار افتاده بود. تنها کاری که به نظرم رسید این بود که از روی دفتر ها و کتاب ها گذشته و خود را به دم در ایوان برسانم. دم    پله ها که رسیدم، دنبال کفشی برای پوشیدن گشتم  ولی هیچ کفشی نبود قبل از من تمام اعضای خانواده کفشها را پوشیده و خود را به آنجا رسانده بودند. همه مشغول خوش آمد گویی و رو بوسی  بودند . چاره ای نداشتم جز اینکه تنها بایستم و از دور نگاه کنم. نگاه من فقط به حرکات مهسا بود. با یک مانتو سفید و شلوار مشکی و روسری رنگی که او را در میان آن جمع برای من متمایز کرده بود. نمی توانستم نگاهش نکنم مجذوب او شده و در خلسه عمیقی فرو رفته بودم. دیگران برایم اهمیتی نداشتند. غرق او بودم و اصلاً برایم باور کردنی نبود، کسی که می بینم مهساست. انگار هیچ کس آنجا نبود و تنها من بودم و او. وجودش لحظه به لحظه در وجودم رخنه میکرد و نگاه آشنایش کبوتر بی بال دلم را به پرواز درآورده بود. ناگاه به خود آمدم. دیدم که جمعی ایستاده و همه با خنده به من نگاه می کنند. دیدن قیافه مبهوت و پا برهنه من با آن  سر و صورت پر مو و لباسهای تنگ و پاره پاره ای که پوشیده بودم با آن حالت خشک و ساکت واقعاً هم خنده آور بود. به زحمت خنده ای به لب آورده و به بهانه  نبود کفش . دورادور خم شده و سلامشان کردم .آنها نیز جواب سلامم را داده و دوباره به گفتگوهای خود مشغول شدند. دوباره در جای خود خشکم زد. در همسایگی و طرف پایین حیاط ما خانه پدربزرگ پدریم بود که با مادر بزرگ و عمه مریم که تازه نامزد کرده بود باهم زندگی میکردند. عمه مریم تقریباً دو سال از من بزرگ تر بود و همیشه به اسم صدایش می کردم ، خانواده دختر عمه سکینه بعد از گفتگوهای اولیه به رسم ادب صلاح دانستند که اول به خانه پدر بزرگ رفته و بعد از تجدید دیدار به منزل ما بیایند. بنابراین آنها روانه خانه پدر بزرگ و خانواده ما نیز راهی منزل خودمان شدند. من قبل از خانواده و بدون توجه به آنها به اتاق برگشته و رو به سقف روی بالش دراز کشیدم . در درونم غوغایی بود که هیچ کس را قدرت درک آن نبود. چهره  معصوم و زیبای مهسا مقابل دیدگانم نقش بسته بود و تنها او را میدیدم و بس. باورش برایم مشکل بود که بعد از چند سال دوباره عشقی به نام عشق مهسا قفل بسته قلبم را گشوده و قصد ورود به خانه غبار گرفته قلبم را دارد. سعی کردم از فکرش خارج شده و خواستم تسلطی به اعصاب خود داده و دوباره به سر تمرین ریاضی برگردم. اما دیگر چه درسی ، چه تمرینی؟ به جای اعداد و علایم ریاضی تنها چشم ها و ابروهای او مقابل چشمانم خود نمایی می کردند. دیگر هیچ تمرکزی برای درس نداشتم . با اینکه میدانستم دیگر محال است بتوانم چیزی را در ذهن خود جای دهم ولی با زور و فشار هم که شده بود چند صفحه ای تمرین کردم . هر لحظه نگاهم به ساعت بود که کی آنها به خانه ما می آیند و کی میشود سیر سیر عشق دیرین خود را ملاقات کنم . برای دیدنش لحظه شماری می کردم و حال که اینقدر عشق نازنین خود را نزدیک میدیدم، دیگر طاقت دوریش را نداشتم . با سر و صدایی که بعد از نیم ساعتی در هال خانه حاکم شده بود فهمیدم که آنها برگشته اند. نمیدانم آن نیم ساعت به اندازه چند قرن برایم سپری شد و چگونه چشم به ساعت تا آن لحظه دوام آوردم. و حال که انتظار به انتها رسیده بود، نمیدانستم چطور با آنها روبه رو شوم. به ناچار خود را مجبور کردم به نزد آنها شتافته و به رسم ادب با آنها رو به رو شده و درست و حسابی خوش آمدگویی و احوالپرسی کنم. بلند شده و در اتاق را رو به هال گشودم. سر و صدا و شلوغی خوابیده بود و دیگر از آن هیاهو خبری نبود. هر کسی در گوشه ای نشسته و مشغول صحبت با بغل دستی خود بود. با ورود من به هال تمام چشم ها به سمت من خیره ماندند . سنگینی نگاهشان به حدی بود که قدرت گریز از آن را در خود ندیدم. انگار برای اولین بار بود که مرا می دیدند و حتی سنگینی نگاه اعضای خانواده ام نیز برایم کشنده بود. با لبخندی که بی اختیار به لبانم نشست، به مهمان ها سلام کرده و شروع به دست دادن با آنها کردم. ابتدا از پدر خانواده یعنی آقا محمود شروع کردم، سپس دختر عمه سکینه و بعد زیبا دختر بزرگ خانواده و محمد تنها پسر خانواده. به همه آنها سلام کرده و دست دادم. حالا دیگر نوبت رسیده بود به مهسا و رقیه خواهر کوچکتر مهسا که کنار هم نشسته بودند. جرات نگاه کردن به چهره اش را نداشتم. انگار نیرویی مرا از نگاه کردن به سمت او باز میداشت. هر چه سعی کردم نتوانستم به او نگاه کرده و سلام کنم. دوباره رعشه ای در اندامم افتاد و تک تک یاخته های تنم شروع به لرزیدن کردند. بی اختیار به عقب برگشته و سر به زیر افکندم. می توانستم التهابی را که از شرم به صورتم نشسته بود احساس کنم. خدایا چقدر نگاه کردن به چشمهای منتظر مهسا و تکلم با او برایم دشوار گشته بود. مادرم به محض دیدن این صحنه لب به سخن باز کرده و معترض شد که چرا به او سلام نکردم. یک لحظه سر بلند کرده و نگاه تب دارم را در نگاه شاکی مادر گره زدم. مات و مبهوت به چشمهای مادر خیره ماندم. به خود نهیب زدم که چرا اینقدر کار را برای خود مشکل ساخته و یک سلام ساده را تبدیل به یک محال کرده ام. ولی با شنیدن این جمله از زبان مادر  به زحمت به چشمهای مهسا خیره شده و از دور سلام کردم. نمیدانم نزد خود چه فکری در مورد من کرده بود که فقط یک نگاه گذرا به من کرده و به آرامی جواب سلامم را داد .همین سلام و خوش آمد گویی را با رقیه نیز انجام دادم و او نیز جواب سلامم را داد. دوباره سر به زیر انداخته و در حالت ایستاده به چهارچوب در گشوده هال تکیه دادم. حالا دیگر صحبت سر خجالتی بودن من بود که چرا این گونه هستم و چرا کم حرف میزنم . به خاطر خجالتی بودنم مسخره ام کرده و می خندیدند. من هم چاره ای نداشتم جز اینکه مثل احمق ها سرم را به زیر انداخته و خود را به نفهمی بزنم. گاهگاهی پدر و مادر مهسا به سر و پاها و هیکل وارفته من خیره شده و قیافه درب و داغان مرا برانداز می کردند. حتی فرصت نکرده بودم لباسهایم را عوض کنم. البته دلیل این کار بیشتر این بود که مبادا خانواده ام از قضیه بو برده و مرا مسخره کنند. دیگر جرات نگاه کردن به چشمهای مهسا را هم نداشتم. سرم پایین بود و گاهگاهی سر بلند کرده و به صحبتهای پدر و مادر او که حالا دیگر سر موضوع دیگری بود گوش میدادم. دیگر همه با یکدیگر مشغول صحبت شده بودند و تنها فرد ساکت مجلس من بودم که گاهگاهی فقط به دهان آنها خیره می شدم. بد جور حالم گرفته شده بود . نگاه گذرایی به مهسا کردم . هیچ توجهی به من نداشت. خیال می کردم از رفتارم ناراحت شده است. هر لحظه خود را سرزنش می کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. کار از کار گذشته بود و دیگر راه بازگشتی برایم نمانده بود. در فرصتی که همه مشغول گفتگو بودند، به اتاق برگشته و روی بالش دراز کشیدم ...

...به در حیاط که رسیدیم از افشین خداحافظی کرده و خود را به منزل رساندم . کسی در خانه نبود . گویا زیبا هم حوصله اش از گوش دادن به ترانه سر رفته بود و بعد از خاموش کردن  ضبط صوت به جمع حاضر در باغ پیوسته بود. به اتاقی که تمرین ریاضی میکردم وارد شدم. ناگاه کتاب ناشناسی که در کنار کتابها و دفتر های به زمین پخش شده  من افتاده بود نظرم را به خود جلب کرد. کتاب را برداشته و عنوان روی جلدش را خواندم. کتاب تست زنی درس فلسفه بود. با دیدن اسم مهسا در صفحه اول کتاب فهمیدم که باید مال او باشد. تا آن روز نمی دانستم که رشته تحصیلی مهسا علوم انسانی بوده و با من هم پایه است. انگار او نیز قرار بود تا چند روز دیگر در کنکور سراسری شرکت کند. ولی تمام تعجب من از این بود که آن کتاب در کنار کتاب های من چه می کند. تک تک صفحات کتاب مهسا را ورق زدم. در حالی که رایحه وجود مهسا را در بین آن صفحات جستجو و حس می کردم،  با احساسی که دستهای زیبا و لطیف مهسا هم تک تک آن صفحات را لمس کرده است، خود را بی مهاوا به ورطه عشق میکشاندم. یک به یک تمام صفحات را ورق زده و عطر مهسا را در بین آن صفحات استشمام کردم. ناگاه از ترس اینکه مهسا به دنبال کتابش وارد اتاق شده و مرا در آن حال ببیند، کتاب را بسته و با همان حالت اولیه  به زمین گذاشتم. سکوت غریبی فضای خالی خانه را پر کرده بود. نگاه نیازمندم هنوز به کتاب بود. طاقت نیاوردم. دوباره کتاب مهسا را  برداشته و به مرور صفحاتش پرداختم .هر وقت به دست خطی از مهسا می رسیدم مکث کرده و به آن خیره میشدم که سرشار از وجود او بود. دریای احساساتم شروع به تلاطم کرده بود و عشق او وجودم را فراگرفته بود. ولی چه ارزشی داشت وقتی او هیچ اطلاعی از علاقه من نداشت. حتی معلوم نبود برایش معنایی دارم یا ندارم. از این همه پنهان کاری خسته شده بودم. باید راهی پیدا میکردم که احساس خود را به او ابلاغ کنم. ولی من خجالتی چگونه می توانستم او را از این احساس آشوبگر که لحظه به لحظه در رگ های من جریان می یافت آگاه کنم. ناگاه فکری به ذهنم خطور کرد. خودکار را برداشته و به عزم اینکه با نوشتن جمله ای در کتاب مهسا احساسم را به او ابلاغ کنم ، اولین صفحه کتاب را گشودم . نوک خودکار را در لای انگشتانم گذاشته و روی صفحه کتاب نهادم. ناگاه ترسی در وجودم جاری شد. دستم لرزید، « آیا او می تواند احساسم را درک کند؟ عکس العمل او چگونه خواهد بود؟» من از ذهن و احساس او خبر نداشتم . ممکن بود هیچ گونه علاقه ای نسبت به من نداشته باشد و با این کار تنها وجود نازنین او را بیازارم . با احساس اینکه کارم اشتباه است ، از انجام این امر خودداری کردم. کتاب مهسا را در جای خود گذاشته و از اتاق خارج شدم. هنوز سکوت و فضای خالی خانه بود با دل بیچاره من. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم . چند دقیقه ای تا ساعت شش باقی نمانده بود. لباس کار را به تن کرده و از خانه خارج شدم ...


خرید و دانلود | 10,000 تومان
گزارش تخلف به پلیس سایت
مطالب مرتبط